تبلیغات
OnlyFun
Only-Fun.ir نسخه جدید

> با ما فقط تفریح کنید...

بازدید وب
بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه:
بازدید ماه قبل:
بازدید کل:
تعداد مطالب وب:
زمان آخرین بروزرسانی:
زمان آخرین بازدید:

پیج رنک

نظرسنجی
نظر شما درباره ی طراحی قالب جدید وب چیست؟





ابربرچسب ها
بامزه سری باحال داستان عکس ترفند اس ام اس فیلم طنز جالب


پونیشا :: نیروی کار مجازی پونیشا :: نیروی کار مجازی

داستان کوتاه راهی ساده تر


هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد!
.
.
.
.
.
.
.

آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل …

ادامه داستان در ادامه مطلب...




نوشته شده توسط مهدی رشیدی در شنبه 24 مرداد 1394

داستان کوتاه انسان های بزرگ

انسان های بزرگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...

پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.
دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.
ادامه در ادامه مطلب....



نوشته شده توسط مهدی رشیدی در جمعه 26 تیر 1394

داستانی مخصوص پسرها!

داستانی مخصوص پسرها!

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.


در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.


دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .


هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :


پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.

بقیه در ادامه مطلب...



نوشته شده توسط مهدی رشیدی در سه شنبه 4 شهریور 1393

موسی و بد ترین بنده خدا

 روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.

ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.

حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.

پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حل می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.


بقیه در ادامه مطلب ...


نوشته شده توسط مهدی رشیدی در دوشنبه 3 شهریور 1393

داستان صد دلاری


یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.


نوشته شده توسط مهدی رشیدی در شنبه 11 مرداد 1393

حکایت ملانصرالدین و دانشمند

روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می‌شود و می‌خواهد با دانشمند آن شهرگفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می‌برند. آندو روبروی هم می‌نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می‌زنند. آن دانشمند دایره‌ای روی زمین می‌کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می‌کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی‌آورد و کنار دایره می‌گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز می‌کند و به سوی ملانصرالدین حواله می‌دهد.

نوشته شده توسط علی مراثی زاده در جمعه 11 بهمن 1392

داستان زیبای "امتحان وزرا"

حکایت

یکی از روزها، پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند. او از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پُرکنند....................



نوشته شده توسط علی مراثی زاده در چهارشنبه 27 آذر 1392

داستان زیبای "از بدخواهت کمک بگیر"


از بدخواهت کمک بگیر !

مرد برنج فروشی بود که به درس های شیوانا بسیار علاقه داشت. اما به خاطر شغلی که داشت مجبور بود روزها در بازار مشغول کار باشد و شب ها نیز نزد خانواده برود. روزی این مرد نزد شیوانا آمد و...........



نوشته شده توسط علی مراثی زاده در چهارشنبه 27 آذر 1392

ما چه قدر زود باوریم

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.

او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود :

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.

۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است

۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است

۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.

...



نوشته شده توسط علی مراثی زاده در دوشنبه 1 مهر 1392

خبر بد

مرد ثروتمندی که مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه مباشر ، از او پرسید :

- از خانه چه خبر ؟

مباشر : خبر خوشی ندارم قربان ! سگ شما مرد !!!

- سگ بیچاره ! ولی چرا ؟؟؟ چه چیز باعث مرگ او شد ؟

....



نوشته شده توسط علی مراثی زاده در پنجشنبه 28 شهریور 1392